خرید بک لینک
زمین همیشه گردِ... امروز دومین روز جنجالی من بوداونقد داستان و حاشیه بود توی این دو روز که نمیدونم از کدومش بگمدر کمتر از ۱۲ ساعت اسم من توی کل استان مثل بمب صدا کردهامروزم رسانه ای شدم و صدا و تصویر من روی آنتن های خبرگزاری استان رفت.به همین سادگیماجرا از اونجایی شروع شد که رئیس اتحادیه جوگیر شد و کوری خوند برام.۶ ساله بدون اینکه من بخوام ، وارد بازی شدم که اونا مهره هاشو چیده بودن.داستانش خیلی مفصلهچند دستگی بین اعضا ایجاد کردن و بدون اینکه توجهی به بقیه داشته باشن، خودشونو کشیدن بالا. منم این وسط هیچوقت نخواستم وارد این بازی کثیف بشم. الانم فقط با یه تلفن همه چی رفت رو هوا.تلفنی که ....از دیروز کل شهر خبردار شده و کنجکاو که بریم ببینم این خانم کیه، از کجا اومده و چی میخواد...سر قیمت به توافق نرسیدن. مافیا و باند بازی طبق روال تمام اتفاقات کشورمون.رئیس اتحادیه ادعا کرد که میخواد دونه درشت هارو حذف کنه و جلوی رانت رو بگیره، منم بهش گفتم نمیتونه چون یک نفره.خلاصه داستان به اینجا رسید که حالا از ۴۰ نفر، ۳۵ نفرشون کشیدن کنار و به من گفتن تو که ادعا کردی با این قیمت میشه کار تولید کرد، بسم الله. بیا وسط. مبارکت باشه.من که ۶ ساله توی این جنگ بودم و هستم، تمام حرفامو توی این دو روز به همه گفتم. یه حس سبکی خاصی دارم و اصلا و ابدا ناراحت و پشیمون نیستم.تمام زجه ها و ناله هایی که توی این چندسال زدم ، همه و همه به یکباره بدون اینکه خودم بخوام، اون بالایی، تسویه کرد باهاشونامروز ۵۶ تا تماس از شماره های ناشناس داشتم.هیچکس باورش نمیشد جایگاه منم کمتر از اونا نیست. از اونجایی که من عادت ندارم خودمو سر زبون ها بندازم و نقطه ی توجه بقیه باشم، فکر کردن من هیچی حالیم نیست.حالا برای اون همه مر

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:05

دلم میخواست امروز صبح بعد از تماست ...آهنگ " کجایی" محمد معتمدی رو برات بفرستم و تقدیمت کنم...حیف...خیلی چیزها هست که این روزها تلنبار میشه و تاریخ انقضاش تموم میشه...پ.ن : کتاب شاهنامه روی میزم بود. امروز توی جلسه بدجوری چشم یکی از اعضا رو گرفته بود. اومد نزدیک میزم شد و اجازه گرفت کتاب رو باز کنه. وسط اون شلوغی و درگیری ها مشغول شد به کتاب خوندن....لحظه ی خاصی بود از نظر من... سکوت سنگینی کرد نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ساعت 1:19 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:05

گهی به پشت به زین، گهی زین به پشت امروز داشتم به وبلاگهایی که توی قسمت" وبلاگ دوستان " اسمشون رو وارد کردم نگاه میکردم.روند خیلی کندی دارند برای آپدیت کردن. انگاری فقط من مثل خل و چل ها هی میام مینویسم و بقیه چراغ خاموش میخونن و هیچ علائم حیاتی از خودشون نشون نمیدن.اون روزهایی که فری بود غمی نداشتم و توجهی به این نمیکردم. راستش هیچکسم توی وبلاگ دوستان نداشتم.بذا بگم چجوری شد که پای چند نفر رو به وبگردیم باز کردم. یه مدت از صفحه ی اصلی بلاگفا وارد قسمت مدیریت میشدم برای همین چشمم ناخودآگاه میخورد به وبلاگهای به روز شده. طبق عادت قبل وبلاگهایی رو باز میکردم و میخوندمشون. بعد از یکی دوماه این رویه رو ترک کردم چون فهمیدم آدم سابق نیستم.برای ترک اینکار از لینکی استفاده کردم که دیگه چشمم به وبلاگ های به روز شده نخوره.راستش دلم تنگ شده برای روزهایی که وبلاگ دوستان رو باز میکردم میدیدم چندتا وبلاگ همزمان باهم آپدیت کردن. چقد حال میداد با هیجان میرفتی و میخوندی... یادش بخیریه چیزو همینجا بگم که من همیشه وقتی برای اولین بار توی وبلاگی نظر مینوشتم ، همون بار اول آدرس وبمو براش مینوشتم بعد اون دیگه به هیچ عنوان آدرس نمینوشتم. خیلی هم شاکی بودن از دستم که چرا آدرس وب نمیزارم براشون. کم کم تفهمیم شدن که در مورد من حتما آدرس وبمو یا حفظ کنن یا یه جایی یادداشت کنن.چون اعتقاد دارم اگه برای اون نویسنده یک درصد مهم باشه، حتما آدرس منو جایی ثبت میکنه که گم نکنه.متقابلا خودم هم همینطوری بودم. وقتی شخصی میومد وبلاگم و نظر میزاشت اگه شخصیتش برام باارزش بود حتما آدرس وبلاگشو توی قسمت وبلاگ دوستان ثبت میکردم و بعد از دو سه بار سر زدن به پیجش حتی آدرس وبشو هم حفظ میشدم. جالب اینجا بود که هیچوقت نظر غی

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:05

طبق روال تمام جمعه های زندگیم، بازم من زودتر از بقیه بیدار شدم و ساعتهای زیادی رو توی تنهایی خودم سپری کردم...چه اون جمعه هایی که مجرد بودم ، چه این جمعه هایی که در عالم متاهلی و مادر دوتا پسر از اهالی دهه ی هشتاد....همه و همه در چندتا سکانس خلاصه میشهسکانس اول : صبح زود از خواب بیدار میشم و میبینم صدای خروپف های بقیه گوش فلک رو کر میکنه و من به گوشه ای از یکی از اتاق ها پناه میبرم و به کارهای خودم میرسم. شاید بهترین زمان برای رسیدگی به امورات شخصیم، همین صبح جمعه باشه. چون دیگه کسی غر نمیزنه سرم که چرا ظرفهارو نشستی چون فقط یک جواب از من میشنوه اونم اینکه : نخواستم با سر وصدا مزاحم استراحت جمعه تون بشم.صدای قار و قور شکمم اجازه نمیده صبونه نخورده به کارهام برسم. پس یه صبونه ی تک نفره اونم با یه چای تازه دم ایرانی از نوع ماسالا برای خودم سفره ای میچینم و دلی از عزا درمیارم.سراغ کتاب های نخونده و فیلم های ندیده میرم و ناخونک کوچیکی به همشون میزنم و راضیم از این روند جمعه ها....از ساعت ۶ ۷ صبح جمعه تا ساعت ۱۲ شایدم ۱ ظهر به همین روال میگذره...سکانس دوم : کتابهارو میبندم، لپتابو خاموش میکنم، کمی دست به قلم میشم و مینویسم.... مینویسم برای بعد از خودمساعت ۱۱ و نیم درهای اتاق هارو میبندم و میرم میفتم به آشپزخونه و حسابی بشور و بساب راه میندازم....تراس کوچیکمون رو آب و جارو میکنم و نگاهی به جای خالی گلدونها که کبوتر نزاشتن گل سالمی برام بمونه و مجبور شدم همه رو به دفترم منتقل کنم، میندازم...یه چایی همون لب تراس خودمو مهمون میکنم و نگاهی به هیاهوی مردم میندازم...بساط آبگوشت جمعه رو که معمولا عصر جمعه میخوریم، به راه میکنم و خونه بوی زندگی میگیره....گوجه های نیمه پخته رو کنار میزارم ت

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:13

تماس امروزت خیلی بزنگاه بود. خیلی حالمو خوب کرد. آبی شد روی آتیش دلم. به موقع نجاتم دادی و به موقع رسیدی....

پ.ن : بهش بفهمون پاشو توی قلمرو من نزاره وگرنه خیلی براش بد تموم میشه. من اگه بزنه به سرم دیگه هیچی حالیم نیست... هر چند بلدم آزارش بدم فقط و فقط خط قرمزم رو نمیخوام رد کنم. میدونی که خط قرمز من کیه؟

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ساعت 18:58 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:13

صفحه بندی